امروز صبح زلزله آمد.من در تختم نيمه هوشيار بودم.لرزش زمين را حس كردم وبلافاصله لرزش دلم را.قبل تر ها از زلزله نمي ترسيدم ولي حالا از زلزله هم مي ترسم.شايد چون خانه مادربزرگم قديمي ساز وخراباتي است.در ميان ترس زلزله اول به فكر خواندن نماز آيات افتادم وبعد اينكه چه چيزي را از اين اتاق با خودم بر ميدارم تا از خرابي نجاتش دهم.زمين ايستاد ولحظه اي ديگر ترس من هم كمتر شد ودلم آرام گرفت.با خودم گفتم نماز را وقتي بيدار شدم مي خوانم و خواب چشمانم را برد...