<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوچه بن بست يادداشتهاي امير عسكري</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/</link>
<description>كوچه هاي بن بست در ذهن ما هستند.بيهوده به بزرگراهها نينديشيم.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Dec 2009 15:46:35 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یکبارهء پر لذت</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1.از سفر  برگشتم.آنقدر خوب بود که دوست ندارم چیزی در مورد آن بنویسم یا جزیی از آن را تعریف کنم.باید بگذارم تمام خاطره ها و قشنگی هایش در وجودم ته نشین شود.&lt;br /&gt;2.پریروز صبح در خیابانهای استانبول قدم می زدم و دیروز عصر در خیابانهای اهواز.رشد یافتگی فقط یک کلمه نیست،رشد یافتگی را می شود در یک قدم زدن یک ساعته در شهر با تمام وجود حس کرد.و در مقابل آن آشفتگی را.&lt;br /&gt;3.امروز دوست عزیزی را بعد از مدتها دیدم.بین حرفهایم با او عبارت &quot;عشق در 30 سالگی&quot; به زبانم آمد.در تنهایی فرصت فکر کردن بیشتر به آن را پیدا کردم.فکر کردم می تواند معیار یا شروع خوبی باشد برای محک زدن خود در هر دوره زندگی!عشقی که در هر دوره در دلمان داریم.خودم را مرور کردم.باید زندگی خود را محک بزنیم.باید محک زننده های درست حسابی را بیابیم.&lt;br /&gt;4.دلم بدجور برای نوشتن تنگ شده است.دلم برای جهان جادویی داستان پردازی تنگ شده است.این روزها داستان همراه همیشگی ام است.می خوانم و لذت می برم.&lt;br /&gt;5.جوانی!یکبارهء پر لذت.خوب است که در جوانی، جوانی کنی.تمام می شود.دو هفته پیش اتوبوسی که در آن سوار بودم تصادف کرد و 4 نفر کشته شدند.باید در دشت پر سراب زندگی رقصید.امشب دوباره در خانه ام با تاریکی و موسیقی و رقص تنها بودم.&lt;br /&gt;6.خدا را شکر.&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 15:46:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=265</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این بار مرز اروبا و  آسیا</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-264.aspx</link>
<description>در آستانه  ورود به ترکیه(استانبول) هستم.به خودم قول داده بودم هر سال یک کشور خارجی بروم.خدا رو شکر تکلیف امسال هم انجام شد!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 02:49:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=264</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-264.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گلدان های دوستی</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;الف.ترانه هست که کورش یغمایی می خواند:&quot;دوستی گلدانی است که دمیده است در او تازه گلی.....&quot;ترانه لطیفی است.مضمون قشنگی دارد.امروز داشتم فکر می کردم تا وقتی بتوانی به این گلدان(ها)آب بدهی و از آنها مراقبت کنی همه چیز خوب است ولی وقتی به هر دلیلی فرصت نکنی چه اتفاقی می افتد؟دوست داشتم دوستی هایم از جایی دیگر جان بگیرند،دوست داشتم بتوانند در دوری و نزدیکی بین ما جان داشته باشند ولی ظاهرا اغلب نمی توانند.چرا اینطور است؟آیا من هم همینطورم؟راستش یکی هست که دوستش دارم و از این شهر رفته است و گاهی دلم از اینکه اینجا نیست گله می کند.هیچ دوستی را به یاد ندارم که به خاطر انجام ندادن مسئولیتهایش در دوستی از او گله داشته باشم.حقی برای خودم در هیچ رابطه ای قائل نیستم.سالهاست دارم خودم را ادب می کنم که همه چیز از جانب دوست هدیه است، انتظار داشتن بی معنی است.&lt;br /&gt;ب.دیروز دوست همکاری می گفت از وقتی فوق قبول شده ای رفتارت عوض شده است.دلیلی که او و شاید همه فکر می کند این است که خودم را می گیرم ولی این نیست و چند دلیل دیگر دارد:&lt;br /&gt;1.چندین فکر و کار را با هم پیش بردن تمرکز آدم را کمتر می کند.&lt;br /&gt;2.با تغییر مدیریت اوضاع کار شلوغ است و به هم ریخته.&lt;br /&gt;3.به خاطر کمبود وقت برای تنهایی بیشتر به سمت تنهایی گرایش دارم.&lt;br /&gt;4.یکنواختی محیط کار سبب شده کمی از آن فاصله بگیرم.غرور نیست،دلتنگی است.&lt;br /&gt;در نهایت فکر می کنم باید روی اخلاق و تنظیمات رفتارهایم در محل کار دقت بیشتری کنم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 04:00:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاه خبری نیست،گاه از کنارت رد می شود،گاه اتفاق می افتد</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چهار و چهل پنج دقیقه صبح روز جمعه راننده اتوبوسی که سوار آن بودم تابلوی جدید را در میانهء جاده بروجرد-اراک ندید.تابلو نشان می داد جاده دیگر دو طرفه نیست و مسیرهای رفت و برگشت جدا شده اند.اتوبوس به اشتباه در مسیر ماشینهای مقابل می رفت.چند صد متر جلوتر یک سواری که او هم مسیر اشتباه را می رفت از اتوبوس سبقت گرفت.اتوبوس دیگری که از روبرو می آمد با دیدن سواری با سرعت از مسیر کنار جاده فاصله گرفت و به اتوبوسی ما مالید و بیشتر به سمت بیرون جاده منحرف شد.اتوبوس ما هم به کنار جاده کشیده و طرف دیگرش به نرده های کنار جاده مالید.اتوبوس روبرویی از جاده خارج شد.کنار جاده دو سه متری از سطح جاده پایین تر بود و اتوبوس روی سقف کنار جاده فرود آمد.همه زیر سقف له شده گیر کرده بودند.مسافران اتوبوس ما به کمکشان رفتند و یکی یکی بیرونشان آوردند.همه نصیبی برده بودند.سرهای شکسته،پای شکسته،کتف،کمر،همه جور آسیب بود.تا یک ساعت بعد که آنجا بودم هنوز چند نفری زیر اتوبوس گیر بودند و ناله می کردند.آیا کسی بدون ناله و بدون نفس هم بود؟کسی نمی دانست چطور خارجشان کند....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی نوشت الان در &lt;a href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/88-09-08/97.htm#167020&quot;&gt;روزنامه اعتماد خواندم&lt;/a&gt; که 4 نفر کشته و 29 نفر زخمی شده اند!40 دقیقه بعد از رفتن من جرثقیل رسیده است!لعنتی!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 22:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوچولوی آمریکایی*</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باران قطع شده بود.دختر کوچولو دست مادرش را گرفته بود و به او گفت:&quot;مامان برم توی گِلها؟&quot; مادر جواب داد:&quot;نه نرو!&quot; دختر بلافاصله با لحن کودکانه و حالتی سرخوشانه برای خودش شروع کرد به خواندن:&quot;مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا مرگ بر آمریکا...&quot;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;*این روایت واقعی است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 22:10:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان یک قدم زدن طولانی</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امشب داشتم با دوستم قدم می زدیم و وقتی گفت تو حرف بزن حرفهایم کشیده شد به برنامه های آینده، چیزی که هزار بار در ذهنم مرورش کرده ام.نمی دانم دیگران وقتی به تمام آینده خود نگاه می کنند چه حسی بهشان دست می دهد؟مرکز  تفکرشان روی چه چیزهایی قرار می گیرد؟نقاط عطف تمام زندگی شان در یک نگاه چیست؟شاید اصلا درست این باشد که زیاد بهش فکر نکنی.شاید اصلا وقتی بخواهی درست حسابی کلش را نگاه کنی چیز خاصی توی آن نباشد.اینکه در جزییاتش پر از چیز باحال است، خودم استادش هستم.اینکه در اکنون می شود چه ها کرد و چه ها دید را خودم بلدم.یک تفکر رویایی و ارزشی لازم دارد که آن را با واقع بینی بی رحمانه ظاهرا به تحلیل برده ام.مثلا می شد بگویم می خواهم تدریس کنم و دانشجویان باسوادی را تحویل جامعه بدهم.واقعا؟مال این حرفها هستم؟ یا بگویم می خواهم مرزهای دانش را کمی جابجا کنم و بشر بهتری بسازم!منظورم دقیقا کدام مرز است؟چه نوع بهتری؟خلاصه برای بهتر کردن حال خودم در مورد کلیت زندگی یک مقدار مشکل دارم درست برخلاف اینکه برای خوش کردن حالم در مورد جزء زندگی مشکل خاصی حس نمی کنم این روزها.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 19:01:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باید مراقب باشیم</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.stardel.com/fiveacres/image/20050316crow.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یادم آمد گذشته ها بیشتر از ضعفهای خودم اینجا می نوشتم.این روزها به خللی که در روابطم آن را حس می کنم فکر می کنم.اتفاقی که دو سه باری در این چند ماه اتفاق افتاده این است که به آدمهایی نزدیک شده ام و مشکل کوچکی در رابطه پیش آمده است و من به کل آن آدم را کنار گذاشته ام!اگر بخواهم خیلی به خودم حال دهم می گویم دیگر در شناسایی آدمها حرفه ای شده ام که خیلی زود تشخیص داده ام این آدم به درد من نمی خورد و در مورد فاصله گرفتن تردید نکرده ام!یک تحلیل دیگر اینکه از آنجایی که بسیار در تنهایی غرق شده ام و در دنیایم به آدمهایی کمی نیاز دارم، کنار گذاشتن آدمهایی که کوچکترین خللی در روابطمان هست اذیتم نمی کند.مضاف بر اینکه چیزی که مرا بیش از همه آزار می دهد تنش در یک رابطه است.اگر رابطه ای تنش زا باشد شانس بسیار کمی برای ادامه پیدا کردن دارد.و بدبینانه ترین تحلیل این است که من آدمی هستم که روابطم - لااقل این روزها - سطحی هستند جوری که با کوچکترین تنش جذابیت خود را از دست می دهند و رها می شوند.به همه اینها باید چاشنی خودخواهی و خود محوری شدید را که حاصل سالها تنها زندگی کردن است افزود.ذهنم روشن تر شد.ها راستی یادم آمد یک مسئله حاشیه ای هم وجود دارد.این چند وقته برقرار کردن روابط جدید برایم سخت نبوده و این احتمالا روی نوع نگاه و منطقم تاثیر خودش را گذاشته.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 04:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در هوای ماندگاری در حال خوب</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://adel28.persiangig.com/image/Weblog/Alone.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شاید یکی از نشانه های خوب بودن حالم در روزهای اخیر این باشد که بدجور چسبیده ام به دنیا!کمی قبل تر وقتی از خودم می پرسیدم فرض کن مرگ تو خیلی نزدیک است حس خاصی نداشتم.چندان نمی ترسیدم و حس نمی کردم چیز بزرگی را از دست خواهم داد.چند روزی است وقتی این سوال را از خودم می پرسم دلم فشرده می شود.دوست دارم باشم.باید چیزهای خوبی را ادامه دهم و بیشتر در هوایشان نفس بکشم.قدمهایی مانده است که دوست دارم بردارم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 06:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلخی بی پایان یا پایان تلخ</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;218&quot; width=&quot;302&quot; src=&quot;http://i7.tinypic.com/42nprbc.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز صبح شنیدم سکه طلا به &quot;طرز عجیب&quot;ی گرون شده.کمی گذشت و دلم خواست از اینجا برم.احساس عدم امنیت در اینجا اومد سراغم.چند لحظه بعد فکر کردم یه کاریش می کنیم.همیشه همینطوری کنار اومدیم،شرایط جدید اومده و بعدش ما باهاش کنار اومدیم.در واقع بیشتر جلز و ولز ما همیشه قبل از اتفاق افتادن موضوعی بوده و بعدش فقط تطبیق پیدا کردیم.در واقع برای ما &quot;طرز عجیب&quot; وجود خارجی نداره،ما پر از تغییر هستیم و مدام در حال تطبیق هستیم گرچه هزینه اش شاید این باشه که کیفیت زندگی ها کاسته بشه،مضاف بر اینکه چه عمر و انرژی که در راه این تغییرها هدر می دهیم.اما از طرف دیگه اینجا با همه مختصاتش جاییه که مال آنجاییم.این روزها دلیل دیگه ای هم دارم که دلم بخواد برم.رفتن یک عزیز مرا می کشاند که من هم بروم.این جمله بسیار کاربردی و البته بسیار کلی رو در &quot;درباره الی...&quot; چه کسی طراحی کرده؟&quot;یک پایان تلخ بسیار بهتر از یک تلخی بی پایانه&quot; بودن در غربت(با همه مولفه های اجتماعی،ذهنی،معرفتیش) یک تلخی بی پایانه یا بودن در این کشور کم ثبات؟شاید هر دو و شاید هیچ کدام.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 03:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درفاصله های دورتر بزرگی های بیشتری هست</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://2.bp.blogspot.com/_mmBw3uzPnJI/SOH86T2NchI/AAAAAAAATrY/S-dOkC4PNsM/s400/Atlantis_Palm_Hotel_01.jpg&quot; /&gt;&lt;p&gt;1.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;او: بزرگترين خوشبختى آن است كه بدانى كسى بدون توجه به نتيجه دوستت دارد!&lt;br /&gt;من:جاودانه ترین کامیابی از آن کسی است که محبوبش را بدون نگرانی از فاصلهء بینشان دوست بدارد!&lt;br /&gt;2.&lt;br /&gt;آبان پارسال وقتی سفر دبی را رفتم فکر کنم بیشتر از سه خط درباره اش ننوشتم.دبی برای سه روز یک جای رویایی است.خصوصا اگر خودت هم به آن رحم نکنی و خود را در همه چیز آن پرت کنی.جدا از خودِ سفر، تجربه این سکوت در مقابل آن همه اتفاق برایم متفاوت و جالب بود.ماهها بعد خاطرات سفر شروع به رونمایی کردند.ریز ریز آن در ذهنم می آیند.خیلی کم پیش می آید در موردشان با کسی حرف بزنم و هر کدامشان گاهی مثل یک شعله در وجودم آتش می گیرند و ذهنم را فعال می کنم.اینطوری است که حتی یک لحظه کوتاه از آن سه روز در درون آدم باد می کند و انگار بسیار طولانی تر بوده.مثل آن چند دقیقه ای که با دختر ایرانی نمایندگی سانی در مورد چیزهای مختلف و علایق مشترکمان حرف زدیم یا مثل آن دو ساعتی که توی خیابانهای دبی گم شده بودم و آن چند لحظه ای که از یک پسر هندی مسیرم را پرسیدم و چند متری با او راه رفتم تا راه را نشانم دهد.یا یک ساعتی که توی دیسکوی ایرانی نشسته بودیم.یا همه آن ساخته های جادویی دبی.ساحل دریایی که بیشتر از نیم ساعت آنجا نبودیم و چیزهای دیگر...&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 06:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
